رابطه میان دین و علم از دیرزمان یکی از بنیادیترین مسائل فلسفه و معرفتشناسی بوده است. این مسئله در جهان معاصر، با گسترش علوم تجربی، تخصصیشدن دانش و شکلگیری دانشگاه مدرن، صورت پیچیدهتری یافته است. در جوامعی که نهاد دین و نهاد علم هر دو در ساختار اجتماعی و فرهنگی نقش مهمی دارند، پرسش از نسبت این دو تنها یک مسئله نظری نیست، بلکه دارای ابعاد اجتماعی، فرهنگی، آموزشی و سیاستگذاری نیز هست. در ایران، مسئله نسبت حوزه علمیه و دانشگاه در قالب مفهوم «وحدت حوزه و دانشگاه» اهمیت ویژهای یافته است. این مفهوم در اصل، پاسخی به نوعی دوگانگی تاریخی میان دانش دینی و دانش دانشگاهی تلقی شده است؛ دو حوزهای که در طول زمان از حیث زبان، روش تحقیق، ساختار آموزشی، منابع معرفتی و حتی تلقی از غایت دانش، تفاوتهایی پیدا کردهاند. با وجود این، یک پرسش اساسی همچنان قابل طرح است: آیا وجود تفاوت میان حوزه و دانشگاه لزوماً به معنای وجود تعارض میان آنهاست؟
پاسخ مثبت به این پرسش، مبتنی بر پیشفرضی است که «تفاوت روش» را مساوی با «تعارض معرفتی» میداند. حال آنکه در بسیاری از حوزههای علمی، وجود روشهای متفاوت نهتنها مانع تولید معرفت نیست، بلکه میتواند موجب تکمیل یکدیگر شود. برای مثال، یک مسئله پیچیده انسانی ممکن است همزمان دارای ابعاد تجربی، حقوقی، اخلاقی، فلسفی و دینی باشد. روش تجربی میتواند بخشی از واقعیت را آشکار کند، تحلیل حقوقی ساختار هنجاری مسئله را بررسی نماید و فلسفه و الهیات درباره مبانی و غایات آن پرسش کنند. در چنین وضعیتی، الزام همه حوزهها به استفاده از یک روش واحد نهتنها ضروری نیست، بلکه ممکن است به تقلیل مسئله منجر شود.
از این منظر، مسئله وحدت حوزه و دانشگاه باید از سطح «ادغام دو نهاد» به سطح «تعامل دو نظام معرفتی» منتقل شود.مقاله حاضر بر همین مبنا تلاش میکند نشان دهد که الگوی مناسب برای آینده وحدت حوزه و دانشگاه، نه «همسانسازی معرفتی»، بلکه «همافزایی معرفتی» است.
بیان مسئله : دو نهاد حوزه علمیه و دانشگاه در وضعیت تاریخی کنونی دارای ویژگیهای متفاوتی هستند. حوزه علمیه عمدتاً بر متون دینی، استدلال عقلی، اصول فقه، فقه، کلام، تفسیر و سنت علمی اسلامی تکیه دارد؛ در مقابل، دانشگاه مدرن بر تخصص علمی، روشهای تجربی و تحلیلی، پژوهش نظاممند و فرآیند داوری علمی استوار شده است. این تفاوتها گاه به عنوان نشانه ناسازگاری این دو نهاد تفسیر شدهاند. بر اساس این نگاه، حوزه نماینده معرفتی مبتنی بر وحی و سنت و دانشگاه نماینده معرفتی مبتنی بر تجربه و عقل مدرن تلقی میشود. اما این صورتبندی با چند مشکل اساسی روبهروست.
نخست آنکه دانشگاه را نمیتوان صرفاً با تجربهگرایی تعریف کرد. بسیاری از علوم دانشگاهی، مانند فلسفه، حقوق، ریاضیات، منطق، علوم نظری و بخش قابل توجهی از علوم انسانی، صرفاً بر مشاهده تجربی مبتنی نیستند.
دوم آنکه حوزه علمیه نیز نهادی صرفاً نقلی نیست. بخش مهمی از سنت حوزوی بر استدلال عقلی، تحلیل مفهومی، منطق، برهان، اجتهاد و استنباط فقهی استوار است.
سوم آنکه «وحی» و «تجربه» الزاماً در یک سطح معرفتی قرار ندارند که بتوان آنها را رقیب مستقیم یکدیگر دانست. هر یک میتواند ناظر به نوع متفاوتی از پرسش باشد.
چهارم آنکه بسیاری از مسائل جدید اساساً تکبعدی نیستند. هوش مصنوعی، محیط زیست، زیستفناوری، پزشکی نوین، حقوق بشر، خانواده، فناوریهای نوین و حکمرانی از جمله مسائلی هستند که فهم کامل آنها نیازمند مشارکت چندین رشته و نظام معرفتی است.
بنابراین، پرسش بنیادین این پژوهش آن است که آیا تفاوت مبانی معرفتشناختی و روششناختی حوزه و دانشگاه الزاماً به تعارض میان آنها منجر میشود، یا میتوان الگویی طراحی کرد که در آن این تفاوتها به منبعی برای همافزایی معرفتی تبدیل شوند؟
پیشینه نظری و خلأ پژوهش : بحث درباره رابطه علم و دین در ادبیات فلسفی معاصر، طیف متنوعی از الگوها را دربر گرفته است. برخی رویکردها بر تعارض علم و دین تأکید کردهاند؛ برخی رابطه آنها را در قالب استقلال دو حوزه تفسیر کردهاند و برخی دیگر بر امکان گفتوگو و تعامل میان آنها تأکید دارند. در این میان، آثار متفکرانی همچون ایان باربور، آلوین پلانتینگا و میکائیل استنمارک تلاش کردهاند از دوگانه ساده «علم یا دین» عبور کرده و صورتهای پیچیدهتری از رابطه میان این دو قلمرو معرفتی ارائه کنند. در فلسفه علم نیز آثار توماس کوهن، کارل پوپر، ایمره لاکاتوش و دیگر متفکران نشان دادهاند که علم را نمیتوان صرفاً به مجموعهای از مشاهدات تجربی تقلیل داد. علم در بستر نظریهها، روشها، مفاهیم، سنتهای پژوهشی و جوامع علمی شکل میگیرد. در سنت فلسفه اسلامی نیز مسئله رابطه عقل، نقل، تجربه و حقیقت سابقهای طولانی دارد. فلسفه اسلامی، علم اصول، علم کلام و فقه استدلالی، همگی نشاندهنده حضور عنصر عقلانی و استدلالی در سنت معرفت دینی هستند. با وجود این ادبیات گسترده، همچنان خلأ مهمی در صورتبندی فلسفی مفهوم «وحدت حوزه و دانشگاه» وجود دارد. بخش قابل توجهی از مباحث موجود بر ابعاد تاریخی، سیاسی، فرهنگی یا مدیریتی وحدت تمرکز کردهاند، در حالی که کمتر تلاش شده است این مفهوم در قالب یک نظریه معرفتشناختی منسجم و با تفکیک دقیق میان تفاوت روششناختی، تعارض معرفتی و همکاری نهادی بازسازی شود. نوآوری اصلی پژوهش حاضر در همین نقطه قرار دارد: ارائه مفهوم «همافزایی معرفتی» به عنوان بدیلی نظری برای برداشتهای مبتنی بر ادغام یا یکسانسازی.
مفهومشناسی وحدت: مفهوم «وحدت» در زمینه حوزه و دانشگاه میتواند معانی متفاوتی داشته باشد و بخش مهمی از اختلافات نظری نیز ناشی از عدم تفکیک همین معانی است. در یک برداشت، وحدت به معنای ادغام ساختاری دو نهاد است. در این صورت، حوزه و دانشگاه باید از حیث سازمان، مدیریت یا ساختار آموزشی به یکدیگر نزدیک یا حتی در یکدیگر ادغام شوند. این برداشت با یک مشکل اساسی روبهروست: وحدت سازمانی الزاماً به وحدت معرفتی منجر نمیشود. ممکن است دو نهاد از لحاظ ساختاری ادغام شوند، اما همچنان فاقد زبان مشترک علمی و روش تعامل معرفتی باشند. برداشت دیگر، وحدت را به معنای یکسانسازی میداند. بر اساس این رویکرد، هرچه حوزه بیشتر شبیه دانشگاه و دانشگاه بیشتر شبیه حوزه شود، وحدت کاملتر خواهد بود.این دیدگاه نیز با اشکال مواجه است؛ زیرا تفاوت روشها الزاماً ناشی از ناسازگاری نیست، بلکه گاه ناشی از تفاوت موضوع، پرسش و غایت تحقیق است.
برداشت سوم، وحدت را به معنای همکاری میداند. این برداشت نسبت به دو تلقی پیشین واقعبینانهتر است، اما همچنان نیازمند توضیح است؛ زیرا هر نوع همکاری الزاماً به تولید معرفت جدید منجر نمیشود. از این رو، پژوهش حاضر مفهوم «همافزایی معرفتی» را پیشنهاد میکند.همافزایی معرفتی زمانی رخ میدهد که تعامل دو نظام معرفتی موجب تولید فهم، نظریه یا راهحلی شود که بدون مشارکت هر دو نظام به دشواری قابل دستیابی باشد.
در این معنا: وحدت مساوی با ادغام نیست؛ وحدت مساوی با حذف تفاوتها نیست؛ وحدت حتی مساوی با همکاری صرف نیست؛ بلکه وحدت در عالیترین سطح خود عبارت است از تعامل نظاممند میان نظامهای معرفتی متفاوت برای دستیابی به فهم جامعتر از واقعیت و حل مسائل پیچیده انسانی .
تفاوت روششناختی و تعارض معرفتی : یکی از مبانی اصلی این پژوهش، تفکیک میان تفاوت و تعارض است.تفاوت زمانی وجود دارد که دو روش، پرسشها یا اهداف متفاوتی داشته باشند. تعارض زمانی شکل میگیرد که دو ادعای معرفتی درباره موضوعی واحد، در شرایط و سطح واحد، نتایجی ناسازگار ارائه کنند. برای مثال، تفاوت میان روش تاریخی و روش آزمایشگاهی به خودی خود تعارض ایجاد نمیکند. روش تاریخی میپرسد یک رویداد چگونه و در چه زمینهای رخ داده است، در حالی که روش تجربی ممکن است درباره سازوکار علّی یک پدیده تحقیق کند. به همین ترتیب، تفاوت میان روش اجتهادی و روش تجربی را نمیتوان ذاتاً تعارض تلقی کرد. روش اجتهادی عمدتاً به کشف و استنباط حکم و تحلیل ادله شرعی میپردازد، در حالی که روش تجربی برای شناخت منظم و آزمونپذیر پدیدههای طبیعی یا اجتماعی به کار میرود. این دو روش میتوانند درباره یک مسئله مشترک پرسشهای متفاوتی مطرح کنند.
برای نمونه، درباره یک فناوری پزشکی جدید، علوم تجربی میتوانند امکان و آثار آن را بررسی کنند، در حالی که فقه میتواند درباره مشروعیت و حدود استفاده از آن تحقیق کند. در اینجا روش تجربی و روش اجتهادی رقیب یکدیگر نیستند، بلکه دو سطح متفاوت از مسئله را بررسی میکنند.
آیا علم مساوی با تجربهگرایی است؟ یکی از مهمترین موانع نظری در گفتوگوی حوزه و دانشگاه، تقلیل مفهوم علم به تجربهگرایی است. چنین برداشتی با ساختار واقعی دانش دانشگاهی سازگار نیست. ریاضیات بر استدلال صوری استوار است. منطق بر قواعد استنتاج تکیه دارد. فلسفه بر تحلیل مفهومی و استدلال عقلانی متکی است. حقوق از تفسیر، استدلال، تحلیل هنجاری و گاه دادههای تجربی بهره میگیرد. علوم اجتماعی نیز از مجموعه متنوعی از روشهای کمی، کیفی، تاریخی، تفسیری و تطبیقی استفاده میکنند. بنابراین، دانشگاه مدرن یک نظام معرفتی تکروشی نیست. از سوی دیگر، حوزه علمیه نیز صرفاً نظامی نقلی محسوب نمیشود. اصول فقه، علم کلام، فلسفه اسلامی و روشهای استنباط فقهی حاوی عناصر گستردهای از استدلال عقلی، تحلیل منطقی و ارزیابی انتقادی ادله هستند. در نتیجه، هر دو نهاد دارای نوعی تکثر روششناختی درونیاند و همین امر امکان گفتوگوی میان آنها را افزایش میدهد.
عقل، وحی و تجربه در یک چارچوب معرفتی : یکی از مهمترین مسائل در طراحی رابطه حوزه و دانشگاه، تعیین جایگاه عقل، وحی و تجربه است. عقل ابزار تحلیل، استدلال، نقد و ارزیابی است. در سنت اسلامی، عقل نه در حاشیه معرفت، بلکه در بخش مهمی از فرآیند فهم و استنباط قرار دارد. وحی در نظام معرفت اسلامی منبعی بنیادین برای شناخت گزارهها و ارزشهایی است که الزاماً از طریق تجربه حسی قابل دستیابی نیستند. حوزههایی مانند الهیات، اخلاق و بخشی از احکام و هنجارهای دینی به این منبع وابستگی ویژه دارند. تجربه نیز ابزار مهم شناخت جهان طبیعی و بسیاری از پدیدههای اجتماعی است. اما هیچیک از این عناصر را نمیتوان بدون توجه به قلمرو پرسش مورد نظر، جایگزین همه اشکال معرفت دانست .
برای نمونه، تجربه میتواند آثار یک سیاست اقتصادی یا پزشکی را نشان دهد، اما از خود تجربه به تنهایی نمیتوان نتیجه گرفت که آن سیاست از منظر اخلاقی یا دینی الزاماً مطلوب است. در مقابل، یک حکم هنجاری نیز بدون توجه به واقعیات خارجی ممکن است در مقام اجرا با مشکلات جدی مواجه شود. بنابراین، ارتباط عقل، وحی و تجربه میتواند به صورت یک رابطه مکمل و گفتوگویی فهم شود.
مسئله ارزشها و علم : یکی از مهمترین نقاط اتصال حوزه و دانشگاه، مسئله ارزشهاست. علم در بسیاری از موارد میتواند درباره واقعیتها اطلاعات دقیق ارائه کند، اما گذار از «آنچه هست» به «آنچه باید باشد» نیازمند استدلال هنجاری است. برای مثال، علم پزشکی میتواند آثار یک فناوری زیستی را مشخص کند، اما تعیین اینکه استفاده از آن فناوری از منظر اخلاقی، حقوقی یا دینی مجاز است یا خیر، صرفاً با آزمایش تجربی تعیین نمیشود. در اینجا دانش تجربی و دانش هنجاری میتوانند یکدیگر را تکمیل کنند. از این منظر، حوزه علمیه میتواند در تحلیل مبانی ارزشی، اخلاقی و هنجاری مسائل مشارکت کند و دانشگاه نیز میتواند دادهها و تحلیلهای علمی لازم برای فهم واقعیت خارجی را فراهم آورد. این رابطه نه به معنای سلطه یک حوزه بر حوزه دیگر، بلکه به معنای تقسیم عقلانی کار معرفتی است.
مسئلههای پیچیده و ضرورت همکاری میانرشتهای : جامعه معاصر با مسائلی مواجه است که ذاتاً چندبعدی هستند. هوش مصنوعی نمونه روشنی از این وضعیت است. برای بررسی مسئولیت ناشی از تصمیمات یک سامانه هوش مصنوعی، دانش فنی درباره نحوه عملکرد سامانه ضروری است؛ اما تعیین مسئولیت حقوقی نیازمند دانش حقوق و تحلیل اخلاقی آن نیازمند فلسفه اخلاق است. در صورتی که مسئله از منظر فقه اسلامی نیز بررسی شود، فقه و اصول فقه میتوانند در تعیین ضوابط هنجاری و شرعی مشارکت کنند. در نتیجه، یک مسئله واحد ممکن است همزمان به چند نظام معرفتی نیاز داشته باشد. محیط زیست، زیستفناوری، پزشکی نوین، خانواده، اقتصاد، حقوق فناوری، فضای مجازی و حکمرانی نیز نمونههای دیگری از چنین مسائل پیچیدهای هستند. در این حوزهها، تقسیم معرفت به قلمروهای کاملاً منفصل میتواند مانع دستیابی به راهحل جامع شود.
الگوی همافزایی معرفتی : بر اساس مباحث پیشین، میتوان الگوی پیشنهادی این پژوهش را در چهار مؤلفه اصلی صورتبندی کرد.نخستین مؤلفه، گفتوگوی معرفتی است.گفتوگو باید از سطح تشریفاتی فراتر رفته و به مبانی واقعی دانش بپردازد. متخصص حوزه باید بتواند مبانی علوم دانشگاهی را بشناسد و متخصص دانشگاه نیز با ساختار استدلالی و روششناختی علوم حوزوی آشنا شود. دومین مؤلفه، مکملبودن روشهاست. در این مدل، روشهای مختلف نه رقیب یکدیگر، بلکه ابزارهایی برای پاسخ به ابعاد متفاوت یک مسئله تلقی میشوند. سومین مؤلفه، پژوهش مسئلهمحور است. همکاری واقعی زمانی شکل میگیرد که حوزه و دانشگاه حول مسائل واقعی جامعه گرد هم آیند، نه صرفاً حول ساختارهای اداری یا مناسبتهای نمادین. چهارمین مؤلفه، تولید دانش مشترک است. هدف نهایی همکاری نباید صرفاً برگزاری نشست، همایش یا انتشار آثار مشترک باشد. هدف اصلی باید تولید نظریه، روش یا راهحلی باشد که حاصل تعامل واقعی دو نظام معرفتی است.
همافزایی معرفتی و مسئله استقلال روششناختی : یکی از پرسشهای مهم آن است که آیا همافزایی معرفتی موجب از بین رفتن استقلال حوزه و دانشگاه نمیشود؟پاسخ منفی است. همافزایی معرفتی دقیقاً بر حفظ استقلال روششناختی استوار است. در این مدل، حوزه مجبور نیست برای علمیشدن، روش اجتهادی خود را کنار بگذارد و دانشگاه نیز مجبور نیست روشهای علمی خود را با روشهای حوزوی جایگزین کند. اصل اساسی این مدل عبارت است از: تعامل بدون استحاله؛ همکاری بدون یکسانسازی؛ وحدت بدون حذف تفاوت. این اصل میتواند مبنای فلسفی جدیدی برای بازتعریف وحدت حوزه و دانشگاه باشد.
تمایز همافزایی معرفتی از التقاط معرفتی : ممکن است گفته شود که ترکیب عناصر معرفتی حوزه و دانشگاه به نوعی التقاط منجر خواهد شد. اما میان «همافزایی» و «التقاط» تفاوت بنیادین وجود دارد. در التقاط، عناصر مختلف بدون توجه به مبانی و حدود اعتبارشان با یکدیگر ترکیب میشوند. در همافزایی، هر نظام معرفتی هویت و استقلال روششناختی خود را حفظ میکند و تعامل در سطح مسئله و تولید نتیجه صورت میگیرد.بنابراین، همافزایی به معنای مخلوطکردن روشها نیست؛ بلکه به معنای قرار دادن روشهای متفاوت در یک معماری معرفتی مشترک است.
الزامات نهادی الگوی پیشنهادی: تحقق الگوی همافزایی معرفتی نیازمند تغییر در ساختارهای پژوهشی است. ایجاد مراکز پژوهشی مشترک مسئلهمحور میتواند یکی از نخستین اقدامات باشد. همچنین پروژههای پژوهشی مشترک میان استادان حوزه و دانشگاه باید از سطح همکاری نمادین فراتر رفته و به تحقیقات واقعی و قابل ارزیابی تبدیل شوند. آموزش متقابل نیز اهمیت اساسی دارد. دانشجوی دانشگاه باید با مبانی معرفتشناسی و روش استنباط دینی آشنا شود و طلبه نیز بتواند با فلسفه علم، روششناسی علوم جدید و تحولات علمی معاصر آشنایی جدی پیدا کند. در کنار این موارد، نظام ارزیابی علمی پروژههای مشترک نیز باید به نحوی طراحی شود که متخصصان هر دو حوزه در داوری علمی مشارکت داشته باشند.
موانع تحقق همافزایی معرفتی : یکی از موانع مهم، کلیشهسازی متقابل است. گاهی دانشگاه، حوزه را نهادی صرفاً سنتی و غیرعلمی تصور میکند و در مقابل، حوزه نیز دانشگاه را صرفاً نماینده علوم سکولار تلقی میکند. هر دو تصویر میتوانند مانع شکلگیری گفتوگوی واقعی شوند. مانع دیگر، تقلیل علم به تجربهگرایی است. اگر دانشگاه صرفاً به عنوان نماینده معرفت تجربی تعریف شود، بخش گستردهای از علوم انسانی، فلسفه، حقوق و علوم نظری از تصویر علم حذف خواهد شد. سیاسیشدن مفهوم وحدت نیز میتواند مشکلآفرین باشد. اگر وحدت حوزه و دانشگاه صرفاً به یک شعار اداری یا سیاسی تبدیل شود، ظرفیت نظری و علمی آن کاهش خواهد یافت. همچنین فقدان زبان مشترک علمی مانع دیگری است. بسیاری از سوءتفاهمها نه ناشی از مخالفت واقعی، بلکه ناشی از تفاوت در کاربرد مفاهیم است. از این رو، گفتوگوی واقعی مستلزم نوعی «سواد معرفتی متقابل» است.
معیارهای ارزیابی تحقق وحدت : اگر وحدت حوزه و دانشگاه یک مفهوم علمی باشد، باید بتوان تحقق آن را ارزیابی کرد. تعداد پروژههای پژوهشی واقعی مشترک، میزان تولید دانش میانرشتهای، میزان مشارکت استادان دو حوزه در پروژههای علمی، تأثیر پژوهشهای مشترک بر حل مسائل جامعه و شکلگیری نظریهها یا روشهای جدید، میتوانند از جمله شاخصهای ارزیابی باشند. بر اساس این معیار، صرف برگزاری همایش یا نشست مشترک نمیتواند نشانه تحقق وحدت تلقی شود. وحدت زمانی معنا پیدا میکند که تعامل دو نظام معرفتی به تغییر قابل مشاهده در فرآیند تولید و کاربرد دانش منجر شود.
بحث و تحلیل: تحلیل انجامشده نشان میدهد که مسئله اصلی وحدت حوزه و دانشگاه را نمیتوان صرفاً در سطح ساختارهای سازمانی حل کرد. اگر دو نهاد در یک ساختار قرار گیرند اما زبان علمی یکدیگر را نفهمند، وحدت واقعی ایجاد نشده است.اگر استاد دانشگاه و استاد حوزه در یک همایش شرکت کنند اما هیچ پروژه علمی مشترکی شکل نگیرد، وحدت معرفتی تحقق نیافته استو حتی اگر برنامههای آموزشی مشترک ایجاد شود، ولی استقلال علمی و روششناختی طرفین نادیده گرفته شود، نتیجه ممکن است نه همافزایی، بلکه استحاله معرفتی باشد از این رو، وحدت واقعی باید در «فرآیند تولید معرفت» سنجیده شود. پرسش اساسی نباید این باشد که چگونه حوزه و دانشگاه را شبیه یکدیگر کنیم؟ پرسش بنیادیتر آن است که «چگونه میتوان ظرفیتهای متفاوت حوزه و دانشگاه را برای فهم بهتر واقعیت و حل مسائل پیچیده انسانی در یک فرآیند علمی مشترک قرار داد؟ این تغییر پرسش در واقع به معنای تغییر پارادایم در مفهوم وحدت است. در الگوی پیشنهادی، تفاوت دیگر یک مانع تلقی نمیشود؛ بلکه میتواند به یک منبع معرفتی تبدیل شود.
نتیجهگیری : وحدت حوزه و دانشگاه، اگر به صورت سطحی تفسیر شود، ممکن است به ادغام سازمانی، همکاری اداری یا یکسانسازی آموزشی تقلیل یابد؛ اما چنین برداشتهایی نمیتوانند مسئله بنیادی رابطه میان دو نظام معرفتی را حل کنند. پژوهش حاضر نشان داد که تفاوت میان حوزه و دانشگاه در مبانی، روشها و اهداف، لزوماً به معنای تعارض معرفتی نیست. تفاوت روششناختی زمانی به تعارض تبدیل میشود که دو نظام معرفتی درباره موضوعی واحد، در یک سطح و با ادعاهای ناسازگار وارد رقابت شوند. همچنین مشخص شد که دانشگاه را نمیتوان به تجربهگرایی فروکاست و حوزه را نیز نمیتوان صرفاً به نقل تقلیل داد. هر دو نظام در درون خود از تنوع روششناختی برخوردارند و عناصر عقلانی، تحلیلی و تفسیری در هر دو حضور دارند. بر همین اساس، الگوی مطلوب وحدت باید از «ادغام نهادی» به «همافزایی معرفتی» تغییر جهت دهد
در این مدل، حوزه و دانشگاه استقلال خود را حفظ میکنند، اما در چهار سطح با یکدیگر تعامل دارند: گفتوگوی معرفتی، مکملبودن روششناختی، پژوهش مسئلهمحور و تولید دانش میانرشتهای.
مزیت این مدل آن است که وحدت را به معنای حذف تفاوتها نمیداند، بلکه تفاوتها را به سرمایهای برای تولید معرفت تبدیل میکند. از این منظر، آینده وحدت حوزه و دانشگاه نه در تبدیل حوزه به دانشگاه یا دانشگاه به حوزه، بلکه در شکلدادن به فضایی است که در آن عقل، تجربه، وحی، ارزش و روشهای گوناگون علمی بتوانند در یک فرآیند گفتوگویی و مسئلهمحور با یکدیگر تعامل کنند.در نهایت، میتوان گزاره محوری این پژوهش را چنین صورتبندی کرد:
وحدت حقیقی حوزه و دانشگاه، وحدت در ساختار نیست؛ وحدت در افق حقیقتجویی است.